تبلیغات
←|:ŵãťâŝį•ňő•śęķăį:|→

...★~sabet*_*~★...

پنجشنبه 10 خرداد 1397 11:56 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

←یووووو!
اوکایری میناساما(ساما:|)!
خیلی خیلی خوش اومدین!
اینجا وب بنده است و بنده یلدا هستم
اما یلی-ساما صدام کنین
از همه چی هم می آپم
(حالا نه از همممه چیز:|)
بنده یک اوتاکو و اکسوال بیدم
و خیلی تو فازم غرق میشم...:|
میتونید از مطالب و عکسا کپی کنید ولی...
فقط کافیه خبرم کنید!
اما در غیر این صورت...
پیگرد قانونی دارد:|
اینجا قانون زیادی نداره!
چون همه خودمونین
راحت و خودمونی باشین!
و با خیال راحت نظر بدین!
خیلی خب برین خوش باشین!!!



پ.ن ها:| :
توی نظر سنجی بشرکتید:|!
به صفحات جانبیم سر بزنید!:|
(هرچند دکمه هست)
نظر هم بدین تا حوصلمون سر نره!:|
(سر رفتن حوصله در اینجا حرام است)






دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: شنبه 23 تیر 1397 07:18 ب.ظ

♥کافع:/♥

یکشنبه 24 تیر 1397 09:54 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
ما الان تو کافه ایم:|
موهیتو خیل بد مزسسسسسس:///////
البت همه به غیر از من گفتن عالیه-_-


پ.ن:خدایی ده بار عکسو اپلود کردم بازم برعکس افتاد:||||||


پپپپپپپپ.ننننننننن2:این دسته که تو عکسه دست من نیست====|||||||
دست دوستم بهاره===========|||||||||||||
خو حالا انگار چی شده انقد پوکر میزارم XD

هااااااا::|||||




عه:|



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: دوشنبه 25 تیر 1397 12:36 ق.ظ

♥عروسی*^*\♥

یکشنبه 24 تیر 1397 02:09 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
اینجانب،یلدا جوگیر،شما را به جشن پیوند این دو مرغ عاشق دعوت مینُمایم

مکان:وبلاگ بنده،پست ”عروسی”،بخش نظرات.

دازایـــــــ♥چویــــا

وبا حضور مهران مدیری و اونی سانم لیوای

و سایر مهمانان خاص*-*



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 02:10 ق.ظ

♥قالب ژدید*^*♥

پنجشنبه 21 تیر 1397 09:08 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
یوووووووووو بچلزD:::
خادایی قالب جدید خوبه؟؟؟؟؟
یهویی ساختمش!XD
خیل کیوت شد به نظرم=|



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 21 تیر 1397 09:07 ب.ظ

♥شیرینیع:|♥

پنجشنبه 21 تیر 1397 01:17 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★

قول داده بودم کرواسی ببره شیرینی پخش کنم:|
بفرما.‌‌..فقط نفری یدونه بردارین به همه برسه^-^
بوس بوس:|



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

♥my life:-:♥

دوشنبه 18 تیر 1397 04:16 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلم سلم^^
وایییییییی بچه ها چرا کسی آن نیس:-:
دارم دیوونه میشم میفهمین؟:-:
خیل تهنا و بی کار و خسته و خجسته بیدم:-:
امروز از بس تیتراژ اتک و توکیو غول و یوری ان ایس و مانسترو با خودم خوندم مغزم گلاب به روتون کپک زد:|
راستی موخواستم یه حقیقتیو بگم...از صدای دی او خیل خوشم اومده:----:
نمد چرااا:---:
صداش خیلی گوگولی بید خودشم بیبی بید^-^:|||
همیشه دلم میخواست یه خونه داشته باشم و صبح تا شب بیوفتم و نودل بخورم:-:
و به سایر کارای تنبلیم برسم و تا دلم میخواد آشغال بریزم:--:
بعدش دو تا از بهترین دوستامو میووردم با هم زندگی کنیم:-:
چند روز پیش خونه یکی از دوستام بودم=|
چار تا از دوستا دیگمم بودن...:-:
خیییلی بد گذشت...=_=
البتع فخط به من...
رمزی صحبت میکردن...درگوشی حرف میزدن...با گوشیاشون ور میرفتن و هی بهم دیگه گوشیشونو نشون میدادن:--:
من به کلللل یه چیز اضافه بودم...
بعد رفتیم تو پارک پیش هم نشسته بودیم یهو همشون پا شدن رفتن اونور پارک و زنگ زدن به کسی و هرهر خندیدن:-:
فرض کن من تهنا موندم:-:
مونده بود گریه کنم...:-:
تو مدرسه عم همینطور بود...همممه ازم جدا شدن‌...
اومدم خونه و به مامانم گفدم:-:
مامانم گفت انتقام میگیره:||||||||||
دلم موخواد سال بعد یه دوستی پیدا کنم که به پا هم پیر بشیم:|||
واییی برا داستان استرس دارم:----:
ماششششالا همتون تا من میام انلاینین و کمک‌میرسونین:---:
یکی منو دلداری بده اخه چقد بخبختم:----:
پ‌ن:
اغا چن وقته مازوخیسمم گل کرده
میرم تو گوگل سرچ میکنم attack on titan season 3 :||||
کلی اسپویل بالا میاره منم تا میبینمشون از گوگل خارج میشم و میشینم گریه میکنم:|
و دوباره همین کارو تکرار میکنم:|||||
جالبه بدونین وختی عکسارو میبینم این کلمات به مزغ نفرت انگیزم مویان:| :
 یا حضرت آشغال:|||||
یا حضرت خر:|||||
یا حضرت فیل:|||
یا حضرت مانگاکا:|||
یا حضرت لیوای:|||
یا حضرت کثافت:||||||



پ.ن2:بهاااااااااار:---:نمیبینی قالب وبم تاریخ مصرفش گذشته؟:---:دِ بدوووو پهلوون:-:



پ.ن3:ساساااااااگه یو:-:ساساااااااااگه یو:-:شییینزووووساساگه یو:-:یو کن کال می مانستر:-:اوشیته اوشیته یو:-:کن یو هیر:-:...نمیدونم چی چی هیستوری:-:



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: دوشنبه 18 تیر 1397 04:41 ق.ظ

♥نظر سنجی*_*♥

شنبه 16 تیر 1397 06:15 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
عطیلات یا مدرسه؟*^*
دهم خرداد 97 ساعت 02:03:03
تعطیلات*_*
69.23 درصد
(18 رای)
مدرسه*_*
7.69 درصد
(2 رای)
هیچ کدوم:|
3.85 درصد
(1 رای)
هردو^^
19.23 درصد
(5 رای)
شرکت کنندگان26 نفر


سلام*-*\
خب دیگه=)
تو‌نظر سنجی جدیدم بشرکتید*_*





دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

♥:|♥

چهارشنبه 13 تیر 1397 03:34 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
یووووووع.___.
اهم اهم...خواصتم چن تا چیز بگم*^*

فلا که شخصیت های:
خودم_سبی_سارا_دینا_مائو_کیانا_مهی_بهار وارد داستان شده بید*^^*
فقط آیو چان هم شخصیت داده بود اما کامل نگفته بود...پس شرررمندهY--Y
حالا مکان هاعم:
اریسِ مهزاد_ومپایر کیانا_نورن مائو چان_اتک خودم.__.
بقیه هم یعنی سارا و بهار و دینا سبی تان هنوز مکان های مشخصی ندادن..._.
پس من یه پیشنهاد دارم..*^*
بعضیامون مکان مشترک بگیریم...
البت پیشنهاد من این بید:سبی،بهار،مهزاد تو اریس_من،سارا تو اتک،_دینا،مائو هم یه مکان..
(حالا برنامه دارم هاهاها.__.)
حالا اگه موافقین و صاحب مکاناهم اجازه میدن یکی بشیم...
فقط زودی تِرِخِدا خب؟Y--Y
ببخشیدا من اینقد اذیتتون میکنم..اخه اولین داستانمه...نیموخوام ضایه بازی شه..=---=
تازه نصفیشم میوفته فصل سه اتک..ینی داستان من که اتک توشه یجور پیش میرع فصل سه عم یجور:/
به هر حال بذگریم...
میگم یه چیزی...
بچه عا چرا من چن وقته انقد عصبی شدم؟:|
ینی با هر چیزی اعصابم خورد میشه:|
ولی بروز نمیدم..:|
همه چی اعصابمو خورد میکنه..:|تو دلم کلی فوش میدم:||||
خودمونیما..فحش ها...اونم فـــــــوش...
خودم تعجب میکنم من این چیزا رو بلد نبودم اما...:|||
به هر حال خجولت اوره اینو تو وب بگم:|
اما فخط شما میتوونید کمک برسانید:|
با تچکر^~^




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: چهارشنبه 13 تیر 1397 03:49 ق.ظ

♥سوسکT^^^T♥

یکشنبه 10 تیر 1397 09:42 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

صلام..=...=
دارم نابووود میشم:|-_-
میدونین؟-_-
نابود-_-
من تو خونه تنها بودم:|
ینی بقیه رفدن بیرون:|
بعد من رفتم گلاب به روتون دبلیوسی'-'
بعد دمپاییامو درآوردم برم داخل یهو یه جسم عظیم جلوم ظاهر شد=|
از زیر در اومد بیرون=|
فک کردم مارمولکه...من زیاد ع مارمولک نمیترسم^~^:|
(به خیدا._.)
عاو‌دیدم داره پرواز میکنه.____.
یه سوسک بود._______.
جیغ زدم پریدم عقب.___.
عاو خیییییلی بزرگ بود.____.
همینجور داشت تند و تند پرواز میکرد._.
تا نشست رو زمین._.
فرض کن من پا پتی(ینی بدون دمپاعی:|)وسط حیاط بیدم:|
عاروووم عاروم رفتم سمت در تا برم داخل=|
یهو منو دید شروع کرد پرواز کردن=====|
من دوباره دویدم وسط حیاط._.
دیدم ول کن نیس داره میاد سمتم====|
با سرعت هزار دویدم....
فقط دویدم و دویدم...:|
مقصدم نا مشخص بود..:|
(هنو بدون دمپایی ماشالا:|)
همین طور که میدویدم نزدیک‌ترین مقصدمو انتخاب کردم پریدم داخل:|
ینی تو دشویی=======|
(فرررض کن هنو بدون دمپاعی:|)
در دستشوعیو محکم کوبوندم و اطرافمو نگاه کردم:|
این حجم از احساس امنیت تا حالا حس نکرده بیدم:::|♥
و یه نگاهم به پاهای بی پناهم انداختم که در حجمی از گل و خاک و میکروب شناور بود:|...
همینطور یه ساعت ایستادم تا مامانم اینا برگردن=||
دیدم فایده ندرع...
درو عاااااروم باز کردم..بیرونو کاملا نظارع کردم...
و عاروم تر راه افتادم سمت در:|
تو راه نمیدونین چقدر دعا کردم:::|
فک نکنم تاحالا انقد دعا کرده بودم...=..=
خدایا تورو به بزرگواریت...
یا امام علی...یا پنج تن....
یاخدا...بسم الله الرحمن الرحیم....
و درو باز کردم پریدم داخلT~~~T
خیلی خوشال بودم‌که تونستم یبار دیگه به خونه برگردم...
شاید باور نکنین اما نشستم تا گریه کنم::|
بعد رفتم نماز بخونم چادرم خورد به پارچ آب...
افتاد رو زمین===|
همش خالی شد رو قالی:|
......
من خیلی خوشانس بیدم نه؟:|

پ.ن:همین الان رو مبل بودم که احساس کردم چیز عظیمی افتاد رو پام===|
بابا سوسکه بود=======|
اومده بود داخل=|....
جیغ زدم واعی سوسکه:|
و دویدم اون‌ور خونه:|
مامانم ریلکس اومد کشتش انداختش بیرون^~^...

پ.ن2:تنها 6 روز موندههههه...*@*

پ.ن3:شاید شما خیلی ریلکسین اما دارم برا داستانم میمیرم:|~~
خواعشن کمک بفرماعید:|

پ.ن4:عکس پست=دست روزگارVSدست من:|




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 02:41 ق.ظ

:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|

شنبه 9 تیر 1397 03:08 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
بچه عااااااااااااااااااا::::|
دارم نابود میشوم به کل:|
الان میفهمم کپی از کارات چه حسی داره:||||
یادتونه من قبنا تو وب بهترین های پونی کوچولو نویسنده بودم؟:|
یه بارم یه اوسی ساختم و عکسشو گذاشتم وب:::|
البته چند تا اوسی ساختم:|
حالا رفته بودم تو تلگ داشتم تو یه کانال انیمه عی میگشتم:|
بعد تو قسمت تب هاشون یع کانالی نظرمو جلب کرد..:|
راجب نقاشی بود:|
آقو رفتم توش دیدم همون اوسی هایی که ساخته بودمو گذاشتن کانالشون::::::::||||||
اونم به نام خودشون:|
کف کردم:|
خدایی کف کردم:|||
نفهمیدم چیکا باید کنم:|
احساس عژیبی دارم:|
احساس خوب بد عصبانیت شهور حرص ذوق هیجان استرس:::|
ینی من انقد مشهورم و آرتام انقد نایسن کع تو تلگ پر شده ازشون::|
خدایی میبینی دست زمونه رو:|
عاقو حلالشون...:|
وللش:|||

لینک اون پستم تو وب پونیع(مال ده،بیست هزار سال پیشع:|||)
http://pony-sp.mihanblog.com/post/5286
البت بجز اینام یکی دیگه رو هم کاپی کرده بود:|
من نالاحت نیچتم:|
خاب بروید بخوابید:|




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: شنبه 9 تیر 1397 03:27 ق.ظ

♥من عامده ام وایی وایی*^*♥

شنبه 9 تیر 1397 02:32 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
های های*^*
خب...:|
تصمیم گرفتم داستانمو بنویسم*^*
فلن چند تا شخصیت در نظرم هس اما..
یه چند تا شخصیتم از شوما میخام:|♥
عخه من مزغم زیاد تنوع نداره..
رو یه چی قفل کرده:|مثل اتک:|(*_*)
به نظرم خودمم اگه شخصیتاشم از شما باشع یه هیجان خاوصی پیدا میکنه=|~ (چی گفتم خاداعیشXD)
فخط یه چیزی...
اگه خواستین شخصیت بدین سعی کنین شخصیت خودتون باشه..
ینی منظورم اینه خود شما اون شخصیت باشین...
اونطور شماعم تو داسی هستین:|♥
اما نه با همون ظاهر و قیافه و اسمتون نگران نباشین:::|
عاح...
یالاع دیگه باغی*_*



دیدگاهها : شخصیت بده بی زَمَت:|~♥
آخرینویرایش: شنبه 9 تیر 1397 02:43 ق.ظ

♥داسی داسی...:|♥

جمعه 8 تیر 1397 03:22 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلم سلم*^*

میگم بچلز...:|
امروز داشتم یع فیلمی تو تی وی میدیدم یهو یع جرغه ای تو مزغم خورد...:|
یه داستان راجب اینکه چند نفر به وسیله مکان/جسم/شخص/جادو جنبل یا حالا هر چی هر کدوم به یه دنیا میرن...:|
نه دنیا...یعنی میتونه به مکان یا هرجا روی زمین یا هر دنیایی(حتی دنیای غیر واقعی)یا هر زمان و.......بره*^*
شخصیتاشم از خودتون‌...
مکانشم از خودتون*_*
حالا بزارم یا نع؟:|



(هر چند اخر شاید بزارمش:||)
پ.ن:آنو...بچه ها...راجب قالب سازی چند تا راهنمایی میخوام...کسی کمکم میکنه؟



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: جمعه 8 تیر 1397 03:29 ق.ظ

♥عکس:|♥

چهارشنبه 6 تیر 1397 07:01 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلم^^
خــــــــــب....
دیشب قرار بود بریم عکاسی برا سال دیگه عکس بگیریم:|
با مقنعه”مشکی”..._.
با مامانم و بهار و مامانش رفتیم عکاسی*^*
خلاصع عکسمونو گرفتیم و منتظر موندیم تا عکسا حاظر شن...
چقدم خوشــال بودم:|~
هیچی دیه عکسا آماده شدن-_____-
یعنیا یَــــــــــــک قیافه ای...-_-
خودتون به نظرم بتونین تصور کنین:|دماغم دو سوم صورتمو گرفته بود:::|
کلا از زندگی نا امید شدم...
رفتیم سمت بازار و مامانامون گفتین ما بریم مغازه ی عموی بهار:|
و خودشون رفتن برا خریــد..
ماهم رفتیم و رفتیم..
اما مغازه رو ندیدیم::|انگار نبودش.__.
بهار:مگه همینحا نبود؟._.
من یه نگاهی به دور و برم انداختم و به یجا خیره شدم..
بهارم به همونجا خیره شد...
بههله مغازه تعطیل بید:|
برگشتیم و دنبال مامانامون گشتیم...نبودن:|
یه چند قدمی تو بازار زدیم...
من:بریم پیش ماشینتون تا برگردن..
رفتیم پیش ماشین...اونجا یجای خلوت بود و کمی تاریک._.
من:هی هی برگردیم خطرناکه._.
بهارم که انگار نه انگار...
یهو یه موتوری از راه رسید..:  |
بهارم حالا ترسش گرفت و تندی دویدیم دوباره سمت بازار=|
جلو کندو(شیرینی فروشیع)ایستادیم:|
خیلی تو دید ملت بودیم و من معذب بیدم:`|
و رفتم دوباره سمت مغازه ”پدربزرگم”که البته اونم تعطیل بود:|
ایستادیم و کمی حرفیدیم...تا بلاخره مامان بهار زنگ زد.__.
گف برین سمت ماشین:  |
و ما دوباره راه افتادیم‌‌‌...
ماشینشونم خدا خیرش بده تا دست بهش میزدی دزدگیرش روشن میشد:|||
من:میدونی اگه یه یاندره سعی کنه شوخی کنه چه اتفاقی میوفته؟:|
(چرت و پرت گفدم:|)
بهار:یان چی چی؟._.
من:عیچی:|مسخره میشه:|
همینطور ایستاده بودیم تا یه نفر رد شد...
من یه نگاه عجیباً قریبا بهش انداختم و برا اینکه ضایع نشه اطرافمو یه نگاه کلی انداختم:|
تا رد شد یه نگاه متعجب به بهار کردم و اونم یه نگاه متعجب به من=|
من:عررررر خدایی دیدیش؟؟.___.به جان خودم سردار آزمون بود.___.
بهار:نههه بابا این که سردار نبود.__.بیرانوند بود.__.
من:هن._.بیرانود کدوم بود یادم رف.__.
بهار:بابا اسمشو یادم رف.___.هونی که تپ روسیه ازش خواستگاری کردن.____.
من:هنننن؟.____.از کی؟؟._.
بهار:بابا یکی از بازیکنای فوتبالمون که ازش تو روسیه خواتگاری کردن:|
من:عوه خاک به سرم:|ایرانیا انقد فداعی دارن؟:^|
داشت تو گوشیش میگشت و یه عکس نشونم داد:
پیکه:ببین اون بود که ازم لایی رد کرد:|
شکیرا:خاک تو سرت!کدوم؟:|
بذگریم...بعد مامان ژونا اومدن و رفتیم خونه...
هعی.‌..:|
پ‌ن:عاو احساس خیلی بدی دارم:^(کسی نیست؟:^(
هعی...احساس بدی وبم،به نت،و به خودم-.-



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -

♥yuri on ice XD♥

یکشنبه 3 تیر 1397 02:54 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
عاااااا سلام

یوری ان ایسو تموم کردم!تقریبا سه روز طول کشید!!
و خیلیم عاولی بود اصن به اسکی علاقه عجیبی پیدا نمودم

و اینکه...بههههله!
عاخه خدا چقد من خوش شانس بیدم!

دیدین تولد ویکتور روز کریسمسه؟

دیدین اصن نه واقعا دیدین؟

دیدین تولد من همش با بشرای کیوت یکیه؟

اخع چقد عادم باید خوش شانس که چه عرض کنم خر شانس باشه

یادم باشه روز تولدم رو کیکم عکس ویکتو و لیوایم چاپ کنم

امروز از مامانم برا اینکه منو تو این روز به دنیا اورد تشکر کردم:|

راستی شما کس دیگه عی سراغ ندارین تولدش روز کریسمس باشه؟:|
حالا بگذریم‌.‌..
چقد این یوریو لامصب اصن انقد کاواعی بود

چرا انقد لاغر میشد یه دفعه:`|

مخصوصا با اون لباساش رو صحنه:`|مانگاکا دشمنی باهاش داره؟:|

بچم یوریو:|کجاش انقد لاغر مردنی بود:|
(من به لاغرا توهین نمیکنم هوی:|فقط یوریو زیادی نی قلیون بود:|)

خیلیم جوون بودا....اصن بد کیوتی بودا به هر حال:|
(15سال....هیهی:|)

اقا نمد چرا علاقه بسی زیادی به کشیدن موهای ویکتور پیدا نمودم:|

دلم میخواد انقد موهاشو بکشم تا کچل شه:|(شایدم از حسودیمع)

اولش تیتراژش برام خیلی مسخره بید:|بعد عاشقش شدم بد جور:|♥

اصن انگار شارژ میشدم با تیتراژش.__.

عااا خلاصه خیلی انیمه خوفی بود

ویکتور و یوریو عم رفتن تو لیست کاراکترای برتر:|♥(البته به چشم برادری باو)


پ.ن:کیاااااانااااااااااااااا



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: یکشنبه 3 تیر 1397 03:15 ق.ظ

♥سایونارا...توکیو غووول;-;♥

پنجشنبه 31 خرداد 1397 03:42 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلممم!^~^
عاو توکیو غولم تمومید•~•
اصن من الان هنگ کردم°~°
عاخه این چه پایان بلاتکلیفی بود؟._.
هم خوب بود هم بد هم باحال بود هم مسخره بود هم عالی بود هم شاد بود هم غم انگیز بود هم چرت بود هم امید دهنده و هم ناامید کننده:--:
عررررر!!D: 
بسی خوشال شدم کانکی عجق خودمون برگشت
وعیی دلم بسی براش تنگ شده بود!
اون هایسه چی بود خداییش:|فقط یخو کاواعی بود
دیدین حدسای شگفت انگیزم درست از عاب در اومد!
با اینکه خداییش نمیدونستم اون دختره کیه یا همون نویسندس:-:
اصن باید گارآگاه شم:|
وعی چرا اون دندون کوسه ایه مرد؟؟
خیلی نالاحت شدم!!:(((
قضیه خواهرش با اون زیگیل رو صورتش چی بود خداییش؟:|
میگم مارو بلاتکلیف گزاشتن به عمان خدا:|||
بعدم جیسون(همون که کانکی رو شکنجه کرد:|من با این اسم صداش میزنم)چی شد عاخرش؟-_-
یبار کانکی با اون صورت داغونه(فک کنم معلم بود)صحبت کرد بعد یهو احساس کرد این همون جیسونه:/
یعنی زنده موند://؟
عاخر نفهمیدیم توکا چی شد..
یه موضوع فوق مهم هم این بود که در تعجب بودم چرا غولا غذا میخوردن:||
اونم دستپخت کانکیع:|
خلاصه پایا خوب و بد عجیبی بود:||
حقیقتا اصلا انتظار چنین پایانی نداشتم
(لفظ قلمَم تو سقفتون:|چیزه نه حلقتون:|)




پ.ن:وااااعی خدا!!!!عاخر هیده چی شد؟:(((
یعنی واقعا مرد؟؟
نه اخه واقن مرد؟؟
من باور نمیکنم!خاک عالم به مانگاکات کنن!
مهم تر از همه هیده بود!هیده ی کاواعی من!!!
نمیزارم جوون مرگ بشی!
عرررر هیدههه!!!

گیف بالا مال زمانیه که هیده زخمی شد=^^^=
پ.ن:با برنامه ویوا ویدئو ساختمش://
برنامه ی مزخرف:/
علامتش میوفته گوشه ی تصویر:|




دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 31 خرداد 1397 04:14 ق.ظ

♥زرشششششکT000T♥

پنجشنبه 31 خرداد 1397 12:44 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★

عررررررررT000T
چرا عاخههههT00T
چرا باختیم ای خدا؟؟؟؟؟T^^^T
چرا اسپانیا عاخه.....T^^TY
کل بازی رو داشتم دعا میکردمY0Y
خدا خدا خدا خدا خدا میکردمY0Y
قبل بازی کلی هله هوله خریدم و نشستم بخورم;---;
سر شانس گننند هم اون گلی که زدیم حساب نمیشد:--:
مامانم همش انرژی منفی میداد؛--؛
بابام هی از سانسورا ایراد میگرفت:|
اما ما دو تا تلوزیون داریم...
بابا با اون یکی داشت فوتبالو از یه شبکه ی خارجی نیگا میکرد:-:
اون شبکه عه حدود۵٬۱۰ ثانیه جلو تر بود:--:
بابام یه دفعه از تو اتاق داد زد:گلللل:|
یعنی به معنای واقعی بال دراوردم:|
توی دلم ندا اومد:بلاخره!بلاخره یه اسپویل امید بخش!!
بعدش که گل شد...
من:یسسسسسس*^^^*بلاخره بهترین اسپویل عمرم اتفاق افتاد!!!*^^^*
ولی بعدش گل نشد;--;
یعنیا زرشک:--:
شکر تو این شانسY-Y
من میگم اسپویل برام خوبیت نداره و شما باور نمیکنیدY_Y
عاو بازی تموم شد خواستم زار زار گریه کنمY-Y
اما خانواده نشسته بود:|
پ.ن:اما خداییش خوب بازی کردنY-Y
دم دروازه بانمون گرمY-Y
اسپانیا قوی ترین بوداY-Y
خداروشکر که یه گل زدیم..هرچند حساب نشدY-Y
عاحY-Y
اگر پرتغالو ببریم دیگه شانسی برا سعودمون هس؟://
شیتس:|
زرشک:|
خدایا شکرت•~•



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: پنجشنبه 31 خرداد 1397 12:56 ق.ظ



تعدادکلصفحات : 3 1 2 3