تبلیغات
←|:ŵãťâŝį•ňő•śęķăį:|→ - من و مدرسه و انیمه:|_قسمت2

من و مدرسه و انیمه:|_قسمت2

جمعه 18 خرداد 1397 04:14 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

بعد از کمی گذشت زمان.....
معلم:اتفاقا اگه چنین چیزی باشه که بچه ها خیلی خوششون میاد!
من:نههه خانم آخه مگه میشه چنین چیزی اونم تو محیط مدرسه:|اگه دفتر گیر اخه چی؟بعدم بچه ها که میدونید چه سوسولن سریع جیغ میزنن:|
خانم:نه من که میدونم این روزا بچه ها عاشق این چیزان:|
الناز:حالا خانم کی بیارمش تا ببینیم؟
بعدش معلممون هم یه سری صحبتا کرد و مسئله اوکی شد:|
اوکی شد:|
اوکی شد:|
اوکی شد:|....
یعنی الناز برنده شد:|
اما هنوز امبدوار بودم چون هنو نظر بچه هارو نپرسیده بودم...
خلاصه با قیافه ای فوق پوکر نشستم سر جام....
اما یه چیز به کلم جرقه زد:|
پا شدم گفتم به الناز:زیاد خوشحال نباش:|هنو نظرسنجی نکردیم:|
اما دیدم که الناز با نظر سنجی مخالفه}=|
من:خانم اجازه؟:|||ما میخوایم نظر سنجی کنیم:|
و دوباره رفتیم وسط کلاس:|النازم به زور کشوندم اونجا:|
من:اهم...بچه ها!:|
الناز:یالا میخوایم انیمه بزاریم کی موافقه؟:|
بچه ها:=|
من:مگه نگفتم نگو انیمه؟}=|میخوای عابرومو ببری؟}=|
این”الناز”میخواد یه فیلمی بزاره که...
الناز:انیمس:|
من:-_-
ادامه دادم:هرچند فکر میکنید کارتونه اما کارتون نیست=|حالا به هر حال یه چیزیه که توش شمشیر و خون و خونریزی و دل و روزه و یه غولای گندس که ادم میخورن ‌خیلیم مسخرس}:|
حالا کی موافقه الناز پخشش کنه؟هرچند که هیچکدومتون موافق نیستین:|
الناز:نه بخدا ترسناک نیست=|خیلی باحاله بچه ها=|!حالا کیا موافقن دست بالا...
و....
و....
و....
و....
کل کلاس دستاشونو آوردن بالا...
من در اون لحظه:
الناز:
اما در اون میون یکی دستشو نیوورد بالا...
شهناز بود:|
شهناز:نهه خانم من مخالفم=|
شهناز...ای تنها امید من:|
حالا این وسط بهار اومده میون ما:بچه ها حالا کی کارتو نمیخواد٬فیلم میخواد؟
من و الناز:-___-حالا به انیمه میکی کارتون؟-_-عابرمو بردی-__-
بهار:هر چی حالا:|
بچه ها از وسط کلاس:به وقت شام بزار...نههه لاتاری بزار...خنده دار بزار..ترسناک و.....
بهار:این فیلما رو بلاخره یه روز تلویزیون میزاره
من میخوام ترسناک بیارم...کی موافقه؟؟
و همه بچه ها و حتی شهناز موافقت کردن:|
اما من و الناز مخالفت کردیم}=|
چون من از ترسناک میترسم}=|
خانم:نههه بهار فیلم نه فیلم نه!
بهار:آخه...
و رفت سر جاش نشست...
ما هم رفتیم سرجامون....
من قیافم پوکر تر از قبل بود=|
______________________________
سه روز بعد(شنبه):
من:حالا چیشد آوردیش؟-_-
الناز فلش(یا هرچی..اسمشو نمیدونم-_-)رو گرفت بالا:اوردمش!
من:کدوم قسمت؟-__-فحش دادن توشه؟-_-ها؟-___-چند تا تایتان توشه؟-_-لیوای چی؟هست؟-_-
الناز:نه بابا فحش کجا بود:|فصل دوم_قسمت اولشو اوردم:|تازه لیوای هم هست اره:|حتی اروینم هس:|
من:یادم نمیاد کدوم قسمتو میگی-_-دعا کن قسمت چرتی نیوورده باشی وگرنه میکشمت:|
اون روز مشاور اومده بود...
نمیخواستم اینو بگم اما خدییش هیجان داشتم که چی میشه:|
یعنی خوشحال بودم
بعد از اینکه مشاور رفت اومدیم تو کلاس و لپ تاپ خانم رو روشن کردیم...
من هنو باور نمیکردم الناز آورده بودش:|
داشتم راجب تایتانا با الناز صحبت میکردم...
خانم صدامونو شنید:|
بعد الناز راجبش به خانم توضیح داد°^°
خانم:واییییی لباس ندارن؟O______o
من:نههه خانم گفتم چیز بدی نداره0_0
الناز:چیزه خب یعنی...
من:خانم لبتس ندارن اما خب چیز بدی توشون نیست:|
خانم:ببینا یه وقت چیز بدی نباشه ها:|!
الناز داشت با لپ تاپ ور میرفت...
بعد گفت :اومد!
و روی لپ تاپ انیمه حمله به تایتان ظاهر شد...=|~
و من باور کردم که قضیه جدی جدیه:|♥
اون موقع بود که شروع کردم جوگیر شدن و النازو التماس کردن که پخشش نکنیا=|
اما فایده نداشت...
چراغارو خواموش کردن و...نشستم سر جام...
و تیتراژ پخش شد...
اونم تیتراژ فصل دوم اتک که اصن عاشقشم:|
اصن گوشش میدم جوگیر میشم:|
یه دفعه صداش به گوشم خورد وسط سکوت کلاس یک ذوقی کردم=|
داشتم گریه از شوق میکردم فک کنم=|
دَغا(همون عسل سابق:|):باو یکی اینو بیاد جمع کنه=|
خلاصه نگاه الناز میکردم و هر هر میخندیدم:|
و زیر لبی باهاش میخوندم:|
حالا شروع شد...
پرنیا:این که کارتونه:|
من:توهین نکن:|
همون قسمتی بود که بالای دیوار بودن بعد هانجی یه کشیشی رو از یقه میگره و میخواد از دیوار بندازه پایین:|
بعد هانجی داشت داد میزد و یه فحشی به کشیشه داد
اون لحظه میخواستم النازو به پنج تیکه نامساوی تقسم کنم
مثلا گفته بود تو این قسمت فحش نیست=|
بعد قلعه رو نشون دادو....
یه دفعه تایتانا اومدن به صحنه:|
وعییی کنجکاو بودم عکس العمل بچه ها چیه اون موقع
بعد یه تایتانو از نزدیک نشون داد و....
جیغ بچه ها هوا رفت؟:|
نهههههه قهقهه همه کلاس به هوا رفت
از اون ور کلاس:وعییی چرا لباس ندارن
از اینور کلاس:وعییی بچه ها چشماتونو ببندین
از اینور:عرررر یلدا این چیه گزاشتی باید سانسور کنی
من:به الناز بگید:|
حالا اون تیکش بود که یه تایتانی میپره هوا....
وعاییییی من اصن از خنده ترکیده بودم اون موقع
نمد چرا
بعد اروین و لیوای رو نشون داد:|
دَغا:عرررر داداشم
(به لیوای میگه داداششه:|...داداشی که به فرزندی قبولش کردن:|)
من:خنگه این اروینه:|اون یکی داداشته:|
دَغا:عههه اونه♥o♥
منم نمد چرا لیوایو دیدم انقد جوگیر شدم}=|
لیوای عمومه}=|
اما نمیزارم داداش دغا باشه باید داداش من باشه}=|
اصن از الان رتبه لیوای از عمو به داداش بزرگم تغییر میکنه}=|
حالا تایتانا رسیدن به قلعه:وعییی شلوارش کو
نگاه نگاه نگاااه
بعدش نانابا(رحمة الله علیه:|)رفت با تایتانا جنگید و کشته شد=|
اصن این بچه های چیز ما کاری به اینکه تایتانا کین یا چرا زدن طرفو تیکه تیکه کردن یا اینکه چرا آدم میخورن نداشتن=|
اصن براشون مهم نبود لیوای و اروین کدوم بشرین یا ارن کدوم انسانیه:|
فقط کل انیمه براشون با بدون لباس بودن تایتانا خلاصه شد
انگار چسز طنزی میدیدن-_-
خوبه تایتانای بدبخت چیز سانسوری هم ندارن-___-
ولی ذهن کلاس ماس دیگه...چکارش میشه کرد...
اما خداییش منی که مخالف سرسختش بودم چقد خوشحال بودم
ولی تا سه چهار روز بعدش بیهوش بودم چون باور نمیکردم چنین اتفاقی تو کلاسمون افتاده...
اصن چنین توفیقی به هیچ اوتاکویی عطا نمیشه:|
باور کن:|
خیل خب باعی






دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 10:16 ق.ظ