تبلیغات
←|:ŵãťâŝį•ňő•śęķăį:|→ - ♥عکس:|♥

♥عکس:|♥

چهارشنبه 6 تیر 1397 06:01 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلم^^
خــــــــــب....
دیشب قرار بود بریم عکاسی برا سال دیگه عکس بگیریم:|
با مقنعه”مشکی”..._.
با مامانم و بهار و مامانش رفتیم عکاسی*^*
خلاصع عکسمونو گرفتیم و منتظر موندیم تا عکسا حاظر شن...
چقدم خوشــال بودم:|~
هیچی دیه عکسا آماده شدن-_____-
یعنیا یَــــــــــــک قیافه ای...-_-
خودتون به نظرم بتونین تصور کنین:|دماغم دو سوم صورتمو گرفته بود:::|
کلا از زندگی نا امید شدم...
رفتیم سمت بازار و مامانامون گفتین ما بریم مغازه ی عموی بهار:|
و خودشون رفتن برا خریــد..
ماهم رفتیم و رفتیم..
اما مغازه رو ندیدیم::|انگار نبودش.__.
بهار:مگه همینحا نبود؟._.
من یه نگاهی به دور و برم انداختم و به یجا خیره شدم..
بهارم به همونجا خیره شد...
بههله مغازه تعطیل بید:|
برگشتیم و دنبال مامانامون گشتیم...نبودن:|
یه چند قدمی تو بازار زدیم...
من:بریم پیش ماشینتون تا برگردن..
رفتیم پیش ماشین...اونجا یجای خلوت بود و کمی تاریک._.
من:هی هی برگردیم خطرناکه._.
بهارم که انگار نه انگار...
یهو یه موتوری از راه رسید..:  |
بهارم حالا ترسش گرفت و تندی دویدیم دوباره سمت بازار=|
جلو کندو(شیرینی فروشیع)ایستادیم:|
خیلی تو دید ملت بودیم و من معذب بیدم:`|
و رفتم دوباره سمت مغازه ”پدربزرگم”که البته اونم تعطیل بود:|
ایستادیم و کمی حرفیدیم...تا بلاخره مامان بهار زنگ زد.__.
گف برین سمت ماشین:  |
و ما دوباره راه افتادیم‌‌‌...
ماشینشونم خدا خیرش بده تا دست بهش میزدی دزدگیرش روشن میشد:|||
من:میدونی اگه یه یاندره سعی کنه شوخی کنه چه اتفاقی میوفته؟:|
(چرت و پرت گفدم:|)
بهار:یان چی چی؟._.
من:عیچی:|مسخره میشه:|
همینطور ایستاده بودیم تا یه نفر رد شد...
من یه نگاه عجیباً قریبا بهش انداختم و برا اینکه ضایع نشه اطرافمو یه نگاه کلی انداختم:|
تا رد شد یه نگاه متعجب به بهار کردم و اونم یه نگاه متعجب به من=|
من:عررررر خدایی دیدیش؟؟.___.به جان خودم سردار آزمون بود.___.
بهار:نههه بابا این که سردار نبود.__.بیرانوند بود.__.
من:هن._.بیرانود کدوم بود یادم رف.__.
بهار:بابا اسمشو یادم رف.___.هونی که تپ روسیه ازش خواستگاری کردن.____.
من:هنننن؟.____.از کی؟؟._.
بهار:بابا یکی از بازیکنای فوتبالمون که ازش تو روسیه خواتگاری کردن:|
من:عوه خاک به سرم:|ایرانیا انقد فداعی دارن؟:^|
داشت تو گوشیش میگشت و یه عکس نشونم داد:
پیکه:ببین اون بود که ازم لایی رد کرد:|
شکیرا:خاک تو سرت!کدوم؟:|
بذگریم...بعد مامان ژونا اومدن و رفتیم خونه...
هعی.‌..:|
پ‌ن:عاو احساس خیلی بدی دارم:^(کسی نیست؟:^(
هعی...احساس بدی وبم،به نت،و به خودم-.-



دیدگاهها : نظرات
آخرینویرایش: - -